کابووس

2باره منم و 2باره تالاش برای زنده ماندن....


شایدم زنده بودن.....


ولی کاش در تکاپوی زندگی کردن باشم


 


مرسی از تمام اونایی که به یادم بودن و سراغم اومدن و ...


 


هنوز یخم اب نشده ، اخه تازه از سرد خونه در اومدم و کمی وقت میبره تا  2باره به مرده بودن عادت کنم ...!!!


تنهام نذارین


 


 


 


هر روز صبح در جنگل ، آهو از خواب بیدار می شود و می دونه باید از شیر سریعتر بدوه تا طعمه نشه! و شیر میدونه باید از آهو تندتر بدوه تا گرسنه نمونه !
مهم نیست که شیر باشی یا آهو،مهم اینه که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دویدن کنی.


 


(اینو از 1جا کپی کردم،البته با مقداری تغییر!نمیخواستم بگم ولی ترسیدم صاحابش بیاد خفتم کنه! مهم اینه که من خوشم اومد ، امید وارم شما هم خوشتون بیاد و روش 1کم فک کنید!)



  • نویسنده: (شنبه 22/4/1387 ساعت 3:44 صبح)
  • نظرات دیگران ( )

    سلام با اندک مقداری تاخیر ! خیلی درگیر بودم ببخشید .


    کمال تشکر از دوستایی که تنهام نذاشتن دارم !


    (اینجوری نمیشه . مثل قبل مینویسم بقیشو)


    بالاخره گوش شیطون کر (!) کار پیدا کردم . بم قول دادن تو این هفته استخدامم کنن . البته همچین کار اسونی هم نبود . جامعه باید از من و امثال من تقدیر کنه که 1عمر جونای مردم رو به راحتی و با شرایط خیلی اسون سر کار میذاریم !!! 


     


     ااااخ


    به خدا منظورم تو نبودی !!!


    تازه از خداتم باشه که بذارمت سر کار . کار که عار نیست ! تو این جامعه که 2کتر مهنداساش بیکارن من بدون نیاز به پارتی میذارمت سر کار . تازه بیمتم میکنم !!!!!


    واسم 2عا کنید . اگه کارم 2رست بشه اونوقت 1خبر خیلی خوب بهتون میدم که حتما خوشحال میشید !!!


     


     


    1کی با پلیس زن ازدواج میکنه .


    فرداش ازش میپرسن : چطور بود ؟؟؟؟


    میگه : 6بار جریمم کرد :


    1.سرعت زیاد


    2.ورود ممنوع


    3.تخریب اموال


    4.عبور از چراغ قرمز


    5.بستن وسائل اضافه زیر خودرو !


    6.عدم توجه به فریاد های پلیس !!!!


    میدونم قدیمی بود ! شما به بزرگی خودت ببخش بامرام !


     


     



  • نویسنده: (یکشنبه 1/2/1387 ساعت 4:48 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

    (دوست عزیز منظور فیلم توفیق اجباری نیست . اگه 2نبال اقای گلزار اومدی اشتبا اومدی ! از الان بگم . اخرش به من فوش ندی که سرکارت گذاشتما !!)


    دیروز مهمون داشتیم . یکی از دوستای پدرم که اتفاقا 1 پسر خر خون  هم داره !(وقتی میگم خر خون به معنای کامل کلمه . فکرش رو بکن نفر اول کنکور زبان شد . الانم دانشگاه صنعتی شریف(که اگه سرمو ببرن حاضر نیستم برم توش !) نمیدونم مهندسی چه کوفتی میخونه . خلاصه منم واسه اینکه کم نیارم خودمو زدم به درس خوندن !


    اگه بخوام کامل توضیح بدم باید بگم که تنها کتابی که تحمل نگاه کردن بهشو داشتم ادبیات بود . البته بجز اون فقط کتاب اصول حسابداری رو داشتم (بقیه ی کتابارو هنوز نخریدم . همین 2تا هم مال ترم پیشه !) با تلاش فراوان مشغول به مطالعه شدم . کتاب مال ترم پیش بود که البته به لطف استاد عزیزم رد شدم و با کمال ارامش این ترم هم مجددا 4واحد ادبیات رو ورداشتم که البته هنوز سعادت نداشتم برم سر کلاس و ببینم که ایا همون کتاب مناسبه و یا باید کتاب جدیدی تهییه کنم ! خلاصه برای اولین بار کتاب بخت برگشترو باز کردم و همینجوری شانسی یه شعر از کتاب منطق الطیر اقای عطار رو مطالعه کردم که مینویسمش . شما هم بخونید بد نیست


     


    ان عزیزی گفت فردا ذوالجلال


    گر کند در دشت حشر از من سوال


     کای فرومانده چه اوردی ز راه


    گویم از زندان چه ارند ای اله؟


    غرق ادبارم ز زندان امدم


    پای و سر گم کرده حیران امدم


    باد در کف خاک درگاه توام


    بنده و زندانی راه توام


    روی ان دارد که نفروشی مرا


    خلعتی از فضل درپوشی مرا


    زین همه الودگی پاکم بری


    در مسلمانی فرو خاکم بری


    چون نهان گردد تنم در خاک و خشت


    بگذری از هرچه کردم خوب و زشت


    افریدن رایگانم چون رواست


    رایگانم گر بیامرزی سزاست


     


    من خودم همشو نفهمیدم ولی اخرش خوب بود .


    حیفم اومد حالا که درس خوندم شمارو بی بهره بذارم !!!



  • نویسنده: (چهارشنبه 28/1/1387 ساعت 11:9 صبح)
  • نظرات دیگران ( )

    یادمه 6سالم بود و تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم . اخه با سنگ سر پسر همسایمونو شکسته بودم و مامانم گفته بود بابات اگه بفهمه میکشتت! منم چون هنوز جوون بودم و ارزو داشتم و نمیخواستم ناکام(!) از 2نیا برم عروسکامو جمع کردم و لباس پوشیدم تا مامان خوابید راه افتادم . پاستیل و پفک لیلی نمکی(مال 2ران ما بود . تازه حلقه ایشم بود !شما یادتونه ؟) خریدم و نشستم تو پارک خوردم . یکم بازی کردم و رفتم سوار اتوبوس شدم . ایستکاه اخر پیاده شدم . 1خانم فضول خفتم کرد که وای مامانت کو ؟ اینجا چیکار میکنی ؟...


    اخر سر منو مثل 1 قاتل فراری (اخه داشتم تلاش میکردم که از شرش خلاص شم ولی ولم نمیکرد !سیریش) برد پیشه اقا پلیسه که زرنگه    با دزدا خوب میجنگه . پلیسه گفت : گم شدی خانم کوچولو ؟ کفتم :نه فرار کردم . اخه بابام قراره منو بکشه . پرسید چرا؟ گفتم اگه بگم منو نمیبری زندان ؟؟؟؟ گفت : نه عزیزم ! مگه چیکار کردی ؟ گفتم : سر امیر رو شکستم . اخه مو های عروسکم رو کشید!!! (حالا دیدین چه روحیه ی لطیفی داشتم ؟! ) خلاصه اقا پلیسه قول داد که نذاره بابام منو بکشه و منو رسوند خونه .


    بابام که قضییه رو فهمید رفت از دل امیر و خونوادش در اورد و به من گفت اگه 2باره سر کسی رو شکستم اشکال نداره ولی اگه بازم خواستم از خونه فرار کنم قبلش اجازه بگیرم . بعدش واسه 2ختر خوب و دل نازکش 1 عروسک قشنگ خرید که البته کچل بود تا مانع تکرار این ماجرا بشه !!!


     


    حالا جالب اینه که امیر اقا(!) چند روز پیش اومده بود و برام 1عروسک خریده بود و میخواست ببخشمش و باش اشتی کنم !



  • نویسنده: (سه‏شنبه 27/1/1387 ساعت 3:21 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

    وقتی فاتحه خوان مزار قاصدک های بی نشان


    باد های طوفان زا باشند


    باید همه ی رویا هارا


    به توالی بی وقفه ی سکوت سپرد


    و اهسته از میان کوچه ها گذر کرد و رفت


     


    ان روز که این جماعت عجیب


    بی هیچ دغدغه ای ترانه های کودکی را دفن می کردند


    کسی به یاد نیاورد


    که اولین گناه ادمی


    فراموش کردن چند حس ساده بوده


    نمی دانم !


    میترسم خلقت ادمی هم


    بعد ها یک شکست عاشقانه


    در کتاب خاطرات مخدوش زمان تلقی شود



  • نویسنده: (سه‏شنبه 27/1/1387 ساعت 2:49 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

  •   + جوجه
  • یادمه بچه که بودم بابام برام جوجه خرید .


    یادمه جوجه م زرد بودن .


    یادمه 1بار با شامپو و مسواک شستم .


    یادمه پا هاشو گذاشتم تو باغچه و کاشتمش(!) و بهش اب دادم تا درخت جوجه در بیاد .


    یادمه 1بار اشتباهی کلشو کندم .


    یادمه 1بار پسر همسایمون پاشو گذاشت روش و لهش کرد .


    یادمه 1بار باش دکتر بازی کردم و عملش کردم .


    یادمه 1بار پسرای کوچه باش فوتبال بازی کردن .


    یادمه 1بار که با هم رفته بودیم بستنی بخریم افتاد تو جوب .


    یادمه چون یاد نگرفت شنا کنه جریمش کردم که تا صبح تو حوض بمونه تا یاد بگیره شنا کنه که اگه 2باره افتاد تو جوب غرق نشه .


    یادمه اخر سر مامان گفت جوجتو پیشی برد .


    یادمه هر روز صبح که نگا میکردم جوجه سر جاش بود .


    یادمه جوجه ی دختر عمم که هم سن جوجه ی من بود خروس شد ولی مال من جوجه موند .


    یادمه بابا بزرگم میگفت بابات باید کارخونه ی جوجه کشی بزنه واسه تو .


    یادمه بابام میگفت نمیخوام دل دخترم بشکنه و ناراحت بشه 


    نمیخوام روحیه ی لطیفش اسیب ببینه !!!!


     



  • نویسنده: (یکشنبه 25/1/1387 ساعت 2:25 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

    همه تو عید شادن ولی من ...


    یادم رفت اول سلام بعدش با ارزوی سالی خوب و زیبا و (هرچی دیگه که خودتون میخواید اضافه کنید!)


    با سال جدید 1 بیماریه جدید گرفتم که خودم در مقام یه پزشک مطبحر(!) امیدی به درمانش ندارم!


    بی حوصله گی


    شاید مال اینه که لحظه ی تحویل سال خواب بودم


    شایدم چون کل تعطیلات پامو از خونه بیرون نذاشتم و یا خواب بودم یا جلوی تلویزیون یا مشغول مطالعه!


    خلاصه اینکه تعطیلات مخمو حسابی تعطیل کرده! دیر اومدم چون یه مشکلی داشتم که میخواستم حلش کنم ولی موفق نشدم و خودم توش حل شدم !!!!


    خلاصه اینکه ...


    اها    یادم اومد


    یکی از دوستان بی مقدمه گفتن وبلاگم خیلی اعصاب خورد کنه


    ازشون کمال تشکر رو دارم


    خطاب به این دوست دوست داشتنیم عرض میکنم که : کجاشو دیدی گلم . تازه خود سانسوری میکنم و اعصاب خورد کناشو نمینویسم . تازه خوب شد خودمو نمیشناسی که بفهمی اعصاب خورد کن یعنی چی


    تو خیابون ازادی 1دکتر هست که رو تابلوی مطبش نوشته : دکتر ....   متخصص   کان!


    اشتبا نکنید این یه تخصص جدید نیست!


    پس از تحقیقات فراوان متوجه شدیم که ایشون متخصص کودکان هستند و قسمتی از تخصوصشون(!) (کود) پاک شده!!!


    حالا اگه گفتی چه ربطی داره ؟؟


    طبقه ی بالای مطب ایشون مطب یه 2کتر اعصاب و روانه !!!



  • نویسنده: (دوشنبه 19/1/1387 ساعت 10:49 صبح)
  • نظرات دیگران ( )

    میگن 1دست صدا نداره


    ولی ...


    من خودم صداشو شنیدم !


    اره شنیدم


    به خدا فقط 1دست بود ولی


    ولی صداش اونقد بلند بود که حتی گنجشکا از رو درخت پریدن !


    خودم شنیدم صدای دست مادری(!) رو که با کینه و نفرت


    رو صورت پسر 5 سالش فرود اومد


    حتی با چشمای خودم دیدم


    جای انگشتاشو رو صورت سفید کودک


    من شنیدم صدای بلند 1 دست رو


    هم من شنیدم هم گنجشکا !!!!



  • نویسنده: (سه‏شنبه 21/12/1386 ساعت 12:43 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

    الان دقیقا 3ساعته دارم فک میکنم چی بنویسم ! حسش نیست . نوشتنم نمیاد خوب . میگی چیکار کنم ؟!!


    راستی   ........ (این یه حرفه بده  که به دلیل رعایت ادب سانسور شده ! خطاب به اونایی که نظر میدن ولی متن رو نمیخونن ! اخه امروز مچ یکیشونو گرفتم .)


     



  • نویسنده: (دوشنبه 20/12/1386 ساعت 12:32 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

  •   + تحول
  •  

     


     
    قبلا گل که میخریدم میذاشتمش تو اب ’ یه حبه قندم مینداختم توش ’ یه جا تو اتاق میذاشتمش که جلوی چشمم باشه . وقتی پزمرده میشد کلی غصه میخوردم . مامانم می یومد ورش میداشت مینداختش دور ’ منم فرداش 1شاخه دیگه میخریدم . پسر داییم همیشه مسخرم میکرد و می گفت یا باغبون میشم یا گل فروش ! الان دیگه گل نمیخرم بجز پشت چراغ قرمز از بچه ها ! وقتی کسی بهم گل میده یا همونایی که خودم میخرم وارونه از لبه ی میز اویزون میکنم تا خشک بشن ! حتی تو ابم نمیذارمشون !!!


     


     



  • نویسنده: (یکشنبه 19/12/1386 ساعت 12:31 عصر)
  • نظرات دیگران ( )


    میگن ادما بعد یه مدت به همه چی عادت می کنن . منم چند روزیه که همین اتفاق واسم افتاده ’ یعنی مشکاتم واسم عادی شده ’ همین شد که سرمو بالا کردمو یکم به ادمای اطرافم توجه کردم .
    اسمون خاکستری ’ ساختمونای دود گرفته ’ مرده های متحرک ’ انگار غبار بدبختی ریختن روی شهر
    تو خیابونو که نگا می کنی کسی نیست که تو صورتش بشه خوشبختی رو دید . تو صورت همه غمه ’ چه اونی که تو اشغالا 2نبال 1تیکه نونه ’ چه اون پسر 18 ساله که با دوست دخترش با ترجیحا یه هاپو کوچولوی سفید و پشمالو(!) با ماشین اخرین مدل تو خیابونا می گازه .
    یاد شهرای طلسم شده ی تو قصه های زمان کودکی می افتم . کدوم جادوگر شهرمونو طلسم کرده ؟ کدوم قهرمان می تونه طلسمو بشکنه ؟ همه فقط به فکر خودشونن ’ حتی قهرمانا !!!
    یک دقیقه سکوت به احترام مرگ انسانیت ’ شادی ’ عدالت و همه ی خوبی ها
    بیش تر از این کاری از دستمون بر می یاد ؟؟؟
    معمولا به بچه ها حسادت می کنیم چون احساس می کنیم غمی ندارن ’ ولی می دونین چند وقته تو خیابون بچه ای یو ندیدم که بخنده ؟ دیگه بچه ها با شوق و سر صدا از مدرسه نمیان بیرون . باید تنها برن خونه و تا شب صبر کنن تا مامان(!) بابا(!) بیان خونه . بی تفاوتی رو میشه تو صورت تمام بچه های ابتدایی سر خیابون دید که هر روز کیف به دست میرن مدرسه و ظهر بر می گردن . تو صورتشون هیچ حسی نیست . دیگه پسر بچه ها بعد تعطیل شدن خیابون و پارکو رو سرشون نمی ذارن ’ همدیگرو به جای بستنی به 1نخ سیگار دعوت می کنن !
    اثری از حیات تو صورت و رفتار کسی نیست . می دونم کفره ولی خیلی وقتا فک می کنم خدا مارو فراموش کرده . یا شاید اصلا از زجر کشیدن ما لذت می بره و بهمون می خنده . شاید دارم کفر میگم !
    ستاره هارو فراموش کردیم ’ اوناهم انگار دیگه چشمک نمی زنن . خود تو چند وقته شبا به اسمون خیره نشدی ؟ اصلا یادت مونده که تو اسمون ستاره هست ؟ اصلا می دونی اسمون کدوم وریه ؟ اسمون چیه ؟ زمین کجاس ؟ ما بیشتر از یه مشت عروسک خیمه شب بازی هستیم ؟ تازه بعضیامون نخامون گره خورده !
    شده از نفس کشیدن خسته بشی ؟ اصلا می فهمی چی میگم ؟؟؟   امیدوارم نفهمی ’ امید وارم تو شاد باشی و نفهمی چی میگم ! اگه این جوریه حتما بهم خبر بده که بدونم لااقل 1کی داره از زندگی تو این خوک دونی لذت میبره !
    دیگه برام مهم نیس که وقتی از خیابون رد میشم به اطراف نگا کنم ’ یا منتظر بمونم وببینم چراغ چه رنگیه یا خط عابر پیاده کجاس . خیلی وقتا همونطور که دارم اس ام اس می نویسم از خیابون رد میشم . حتی یه وقتایی ارزو میکنم یکی از همین ماشینا از روم رد بشه و لهم کنه . تصور جنازم که له شده ’  مخم که رو زمین پخش شده ’ صورتم که داغون شده و زبونم که بین دندونام مونده و نصف شده قلقلکم میده . چیه ؟ حالت بد شد ؟ چندشت شد ؟ فک میکنی بیمار روانیم ؟ تازه اینا یه سر سوزن از مثبت ترین افکارم بود . خب چاره چیه ؟ وقتی ادم تو یه تیمارستان بزرگ متولد بشه و بزرگ شه توقع بیشتر از این نباید ازش داشت!


  • نویسنده: (یکشنبه 19/12/1386 ساعت 12:26 عصر)
  • نظرات دیگران ( )

  •   + تنوع
  • 2باره سلام


    اول باید از دوستای خوبی که بم سر زدن و با نظراشون فانوس کلبم رو روشن کردن 1اسمون تشکر کنم.


    و بازم خواهش کنم که یه موقع تنهام ندارین!


    واسه تنوع مطلب زبرو بخونید شاید چند لحظه ای لبخند


      مهمون لباتون شد!!


     



    مرد- بخور، یه ذره بخور دیگه
    زن- نه دوست ندارم، حالم بد میشه
    مرد- بخور، به خدا تمیزه تازه شستمش
    زن- میگم دوست ندارم، اصرار نکن
    مرد- حالا تو بخور، اگه بخوری من حال میکنم
    زن- اگه نخورم چی؟
    مرد- د بخور دیگه، این همه واسش توی حموم زحمت کشیدم که تمیز شه تا تو بخوریش، تو بخور، جای دوری نمیره، بخور عزیزم
    زن- خوب آخه بدم مییاد، چندشم میشه، اصلا از تصور اینکه بزارمش توی دهمن حالم بد میشه، میترسم دلم درد بگیره آخه
    مرد- نه نترس، اولش اینطوری، یه خورده که بخوری عادت میکنی، بیشتر زنها میخورن چرا چیزیشون نمیشه پس؟
    زن- غلط کردن بقیه زنها، من با بقیه فرق دارم
    مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقیه بشی، آفرین خوشگلکم. بخور عزیزم
    زن- اگه یک کمی نمک بهش بزنی شاید بخورم.
    مرد- چشم عزیزم نمک هم میزنم، بیا اینم نمک
    زن- ببین میدونی چیه من اصلا دلم بر نمیداره بخورم. بیا و از خیرش بگذر، من بخورش نیستم، بابا صد دفعه گفتم به جای کله پاچه حلیم درست کن صبحانه بخوریم. خوب خوشم نمییاد. میگی چیکار کنم.
    مرد- اصلا نمیخوری نخور به ... چپ سرندی پیتی، همش رو خودم میخورم. تو هم ...... گشنه که بمونی حالیت میشه یه من دوغ چقدر پنیر میده.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    نتیجه گیری اخلاقی: اونایی که یه جورای دیگه فکر کردن مطمئن باشن که مشکل اخلاقی دارن. در اولین فرصت خودشون رو به یه روانکاو معرفی کنن.
    نتیجه گیری عاطفی: بابا خوب دوست نداره بخوره یه چیز دیگه بهش بدید که دوست داره !!!!!!!
    نتیجه گیری فمینیستی: مرد غلط می کنه روی حرف زنش حرف بزنه. اصلا مرد غلط می کنه حرف بزنه



  • نویسنده: (چهارشنبه 15/12/1386 ساعت 9:47 صبح)
  • نظرات دیگران ( )


  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • [22/4/1387- 3:44 ص] با عنوان!!!!!
    [1/2/1387- 4:48 ع] گوش شیطون کر!
    [28/1/1387- 11:9 ص] توفیق اجباری !!!
    [27/1/1387- 3:21 ع] عروسک
    [27/1/1387- 2:49 ع] ..........
    [25/1/1387- 2:25 ع] جوجه
    [19/1/1387- 10:49 ص] اینم یه جورشه
    [21/12/1386- 12:43 ع] 1دست صدا نداره؟؟؟
    [20/12/1386- 12:32 ع] امروز حوصله ندارم
    [19/12/1386- 12:31 ع] تحول
    [19/12/1386- 12:26 ع] تازگی ها به بودن مزمن مرگ دچار شده ام
    [15/12/1386- 9:47 ص] تنوع
    [آرشیو شده ها]
  •    RSS 
  •    Atom 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 847
    بازدید امروز : 3
    بازدید دیروز : 3
  •   مطالب بایگانی شده

  • ارشیو [8]

  •   درباره من

  • کابووس
    [20]
    مینویسم واسه دلم. واسه ثبت دلتنگییای دل تنهام !

  •   اشتراک در خبرنامه
  • نام:

    ایمیل:

     


  •  لینک دوستان من

  • ب د ن س ا ز ی
    سلطان عشق

  •  لوگوی دوستان من